ماجرای آرایشگاه رفتن آرمان

پسرم بابایی روز جمعه بردت آرایشگاه.به آقای آرایشگر گفت یه آلمانی خوشگل براش کوتاه کن،تو هم گفتی نه آلمانی نمیخوام ایرانی میخوام.بعد که اومدی خونه ما گفتیم چه خوشگل شدی تو هم اخمات تو هم بود میگفتی نه خوشگل نشدم.تا غروب همینجور اخمو بودی و لبات آویزون!


تاریخ : 28 بهمن 1392 - 13:27 | توسط : مامان مریم و آرمان جون | بازدید : 879 | موضوع : وبلاگ | 13 نظر

برف بازی .هورا

پسرم چند روزی دایی پیشمون بود حسابی سرگرم بودی .از همه مهمتر نی نی خاله به دنیا اومد خوشحالی ما افزون شد.امروز دایی برگشت لاهیجان و واسه اینکه پشت سرشون گریه نکنی بردمت پایین برف بازی.تازه اومدی بالا میگی چرا دایی رفت؟


تاریخ : 16 بهمن 1392 - 18:32 | توسط : مامان مریم و آرمان جون | بازدید : 571 | موضوع : وبلاگ | 17 نظر

* تولد آبجی مریم *

و من برایت هدیه ای نخریده ام که آنچه خریدنی است بی شک لایق تو نیست،من روز تولدت خود متولد میشوم..... دختر گلم تولدت مبارک.  

دایی جون اومد تهران پیشمون و بالاخره با دو هفته تاخیر تونستیم برای مریم جون تولد بگیریم. و اما تو که همش میگفتی تولد منه برای مریم تولد نگیر من میخوام شمع و فوت کنم و کلی ماجراهای دیگه......

راستی کیک هم کار خودمه ولی یه کمی رژ لبش بیرون زده.هههههههههههه


تاریخ : 14 بهمن 1392 - 23:39 | توسط : مامان مریم و آرمان جون | بازدید : 1124 | موضوع : وبلاگ | 15 نظر

یکروز برای خرید

عزیز دلم از اونجایی که بزودی عروسی حامد جون(پسرعمه) در پیشه یه روز رفتیم برای خرید که حسابی خسته شدی ولی خدارو شکر باهامون کنار اومدی و تحمل کردی دیگه داشتی تو مترو وا میرفتی.

If the picture does not load, press F5!

اول لباسهای تو رو خریدیم تو هم خیلی خوشحال بودی وقتی خیالت از خریدت راحت شد سرتو گذاشتی رو شونه های بابایی و خوابیدی.وقتی بیدار شدی با دستپاچگی ساکهای تو دستمونو سرک می کشیدی ببینی لباسهات هست یا نه؟!نمیدونم چرا شاید فکر کردی خواب دیدی یا شاید فکر میکردی لباسهاتو پس دادیم.آخه هفته قبل که برای بابایی کت و شلوار خریده بودیم میگفتی منم مثل بابا کرابات میخوام.(با زبون خودت).ما میگفتیم برای بچه ها پاپیون قشنگه میگفتی نه بابا پاپیون بزنه من کرابات.خلاصه برات هردوشو خریدیم کلی ذوق میکردی هی پاپیون میزدی هی کروات.

وقتی رسیدیم خونه تند وتند لباسهاتو پوشیدی همش ذوق میکردی.بعدشم ازم جالباسی خواستی و خیلی شیک و منظم لباسهاتو آویزون کردی.


تاریخ : 06 بهمن 1392 - 14:21 | توسط : مامان مریم و آرمان جون | بازدید : 705 | موضوع : وبلاگ | 24 نظر

عاشق جارو برقی

تا میبینی که من دارم همه جا رو دستمال میکشم تند تند میری لوله جارو برقی و میاری که مثلا کمک کنی.

 


تاریخ : 01 بهمن 1392 - 22:16 | توسط : مامان مریم و آرمان جون | بازدید : 794 | موضوع : وبلاگ | 13 نظر