ای که تویی همه کسم

 

پسرم دنیا بزرگه ولی تو

یه دل بزرگتر از دنیا داری

عزیزم با این چشای مهربون

تو دل هر کی که خوبه جا داری

 

پسرم دنیا بزرگه ولی من

تو رو هر جایی که باشی میبینم

برات از قشنگترین باغ زمین

گلای مهربونی رو می چینم

 

پسرم خدای مهربون ما

بچه های خوب و خیلی دوست داره

وقتی که از آسمون بارون میاد

براشون خوابای رنگی میاره

 

وقتی تو تو خواب می خندی می دونم

یه فرشته داره نازت می کنه

یه فرشته که شبیه خودته

خودشو محرم رازت می کنه

 

پسرم دنیای پاک بچگی

از تموم زندگی قشنگ تره

مهربون باش و به مردم خوبی کن

حرفای فرشته ها یادت نره!!!


پسر گلم روز مبعث بابایی میخواست نا ظهر بره سر کار وتو رو با خودش برد تا چند ساعتی به هم باشین تو هم از خدا خواسته با کلی ذوق همراهیش کردی. البته بخاطر نور کارگاه کیفیت عکسها پایینه ولی خوب خالی از لطف نیست.

حالا دیگه میدونی اسم دستگاهی که بابایی باهاش کار میکنه چیه و چجوری کار میکنه.

و اما بالاخره اینقدر با حسرت از تفنگ حرف زدی که بالاخره بابایی راضی شد برات یه تفنگ بخریم.آخه دوست نداشت که تو با اسباب بازیهای خشن بازی کنی.

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم


برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی

 

توبزرگ میشوی وبزرگتر.... ومن هرروز دلتنگ روزهای کودکی ات میشوم

روزهای نوزادی .روزهایی که به غیر از آغوش من ماْوایی نداشتی.

دلتنگ روزهایی هستم که به سرعت سپری شد.

خیلی زود گذشت.روزی که خدا یک فرشته را به من هدیه داد تا زین پس نگهدار او باشم.

امانتدار خدا هستم تا از تو پاسداری کنم.

هرروز که میگذرد عشق من به تو صدچندان میشود

عزیز دلم روزها تند تند میگذرن چیزی تا تولدت نمونده

 

توبزرگ میشوی ومن هر روز که میگذرد در دریای عشق توکوچکتر میشوم....

 

و شاید همین روزها غرق شوم...........

عزیزم تعطیلات خرداد رفتیم لاهیجان و یه روز با عزیز و بابابزرگ و خاله و پسرخاله ها رفتیم بندر انزلی کنار دریا و حسابی بازی کردین.

اینجا دیگه داشتی قندیل می بستی....

موج شکن ساحل بندر انزلی

الهی بمیرم برات که با عکس گرفتنهام خستت کردم مامانی.

پسرم مدت ها گذشته است

وتو بزرگ شدی

اما هنوز: قد آغوش منی ، نه زیادی نه کمی.....

تالاب توستان در لاهیجان خودمون.

یه جوری ژست گرفتی که انگاری با هاپو قهری ؟!

الهی مامان دورت بگردم یه روز در حال نقاشی کشیدن بودی یدفعه اومدی و گفتی مامانی برات یه نامه دارم منم گفتم وای پسرم برای مامانیش نامه نوشته

گفتی مامانی نوشتم:

مامان خوبم دوستت دارم اندازه یه دنیا

وای خدا چه لحظه وصف نشدنی بود اون لحظه شنیدن این کلمات از یه بچه 4 ساله

خدایا شکرررررررررررت بابت این نعمت بزرگ ...........


 

تو ساده ای و معصوم

 

و الفبای عشقت محدود به کارهای کوچک اما بزرگ ، تا با آنها بتوانی بگویی که دوستم داری . . .

 

 

 

ولی برای من زندگی یعنی همین که تو باشی و من دیوانه وار دوستت بدارم !



عزیزم مسافرت بهمون نساخت و همه مریض بر گشتیم خونه وتو هنوز یه ریزه تب داری صورتت کوچولو شده و ضعیف شدی ایشالله زود زود خوب شی پسرم.

راستی تو لاهیجان بردیمت دکتر آقای دکتر اسمتو پرسید و جواب دادی و پرسید آقا آرمان چی شده

گفتی افراغ کردم.عزیزم منظورت استفراغ بود .و همگی زدیم زیر خنده .

از قرار همون شب تولد آرین جون پسر عمه شما بود و ما بعد از دکتر رفتیم خونه عمه جون و شما بعد از خوردن داروها خوابیدی و هیچی از مهمونی نفهمیدی.فردا صبح که خونه عزیز بیدار شدی عزیز ازت پرسید تولد خوش گذشت؟ و تو هم گفتی تولد نبود که اصلا کیک نداشتن.! آخه عمرم شما خواب بودی و هیچی ندیدی.

یه اتفاق دیگه که تو این سفر واست افتاد خونه خاله شیطونی کردی و لبت و دندونت خورد به میز و یه خون اساسی اومد.همون شب هم از شدت ترس و گریه خوابیدی.یه کوچولو یکی از دندونات رفته بود عقب . ومن خیلی ناراحت بودم.صبح که نگاه کردم دیدم دندونت برگشته سر جاش و خوشحال شدم.ولی بابایی صلاح دید ببردت پیش دندون پزشک. و دندون پزشک بعد از معاینه گفت خدارو شکر مشکلی وجود نداره.خلاصه که با این مریضی و ضربه کلی ضعیف شدی.به امید خدا مامانی دوباره بهت میرسم تا قوی بشی پسرم.

نازنینم با تو دنیا باز با ما مهربانی می کند


تاریخ : 21 خرداد 1393 - 13:12 | توسط : مامان مریم و آرمان جون | بازدید : 1889 | موضوع : وبلاگ | 18 نظر

مادرانه

برای شما هم پیش اومده آیا؟

برق و خاموش کردی با فلاکت نشستی رو زمین و بالش گذاشتی تو گودی کمرت و تشکش و گذاشتی رو پات و خوابوندیش رو پا پتوش رو هم انداختی روش تا میای تکونش بدی خیلی راحت میگه " ماما آب " ..... یعنی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!!!!!!

یا اینکه :
کلی دنبالش دویدی تا لباس تنش کنی و بعد با کلی عجله خودت رو حاضر کردی داری کفش خودت را پا می‌کنی و همه چی برای بیرون رفتن مهیاست که یهو فرزند دلبندت پی پی میکنه ... زمستان هم هست. خودت ... بچه ... کلی لباس که به تن دارید ...... یعنی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!!!!!!

یا اینکه :
دیر شده و باید جایی باشی اما بچه هوس قایم موشک بازی تو آسانسور میکنه و بیرون نمیاد

وقتی بغلت رو باز میکنی بچت بپره تو بغلت، ولی اون راهشو کج میکنه

وقتی که کله سحر انگشت تو چشمت میکنه و ازت میخواد که تو هم بیدار شی

وقتی پدر بچه نیست و بعد از خرید خودت و بچه و کلیدت رو هم گم کردی و توی شهر جایی رو نداری که بری و باید چندین ساعت با بچه کنار خیابون بشینی

وقتی دستشویی هستی و بچه ات احساس تنهایی کرده و جلوی در با سوز گریه می کنه و جیغ می زنه

دو ساعت داری تلاش میکنی بخوابونیشون و همین که میای خودتم یه چرت بزنی تلفن زنگ میزنه و یکی از پرچونه ترین دوستهات پشت خطه

جعبه دستمال کاغذی که درست همان وقتی که بچه دارد تف میکند، خالی است

وقتی یه چیز خفن درست کردی و بچه ت لب نمیزنه

وقتی آدم حسابت نمیکنه و هر چی میگی و خودت را میکشی کار خودش را میکنه

وقتی سرما خورده دماغ آویزونش رو با تو پاک میکنه

و به همه اینها اضافه کنید چشم غره های یک عدد پدر دلسوز رو که واقعا بد جوری رو اعصاب مادره... یعنی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!!!!!!

 

این روزها، این روزهای مادرانگی، دلم می‌خواهد همه چیز کمی آهسته‌تر رخ بدهد، تا من بتوانم همه‌اش را در یک نفس حبس کنم. یک نفس عمیــــــــــــــــــــق!


تاریخ : 04 خرداد 1393 - 23:47 | توسط : مامان مریم و آرمان جون | بازدید : 858 | موضوع : وبلاگ | 11 نظر